و من مرد روزهای سرد زمستان
یک لحظه بود
به فاصله ی یک زدن پلک
دیدن و یا نمی دانم خیال شاید
اما نه انگار واقعیت بود
آری دیدم
چشمانی را که به زلالی آبهای دریای مدیترانه بود
دورنش صدف هایی که می درخشیدن
و چشمک هایی که به من میزدنند
و آه دلم من
که هوش از سر برده بود
مست مست او شده بود
و لبخندی که بر لبانم بود
چشمانم که داشت دل سیر نگاهش می کرد
لبانش را
که سرخیش آتشی درونم شعله ور می کرد
همچو شراب بود
قرمز
هر چه می گذشت زیباتر
و هر چه می گذشت من مست تر
و حال مستم
مست عشق لبان همچو شراب او
نگاهش مرا مسیر زندگی
صدایش مرا معنی زندگی
من اویم
دلم مال او
خودم مال او
زندگیم یعنی او
خدایا سپاس تو را
که من با اویم
بکن لطفی تا او هم من شود
باهم زیر باران مست
قدم زنان
صدای تپش دلم
که فریاد می زند دوستت دارم
دست در دست هم به سوی
همدلی
به سوی عشق
او بغل من
چشم در چشم
قفل شده نزدیک به او
حس گرمای لبان او
دستانم روان بر گیسوانش
صدای تندی نفسهایمان
نزدیک تر
قفل شده به هم
صدای سکوت
حرفهای نگاههایمان
دوستت دارم
لحظه ی ایستادن زمان
چسبیدن ما به هم
و یکی شدنمان
به مثال یک روح در دو بدن

و من مرد روزهای سرد زمستان
جاده
جاده متنفرم ازت
رهایم کن
دست بردار از سرم
یادت هست که آن روز
او بود و تو
کنارت وایستاده بود
بی کس و تنها
دل به رحم آمد
سوارش کردم
نشست بر بهترین جای دلم
گفت بران
گفتم مقصد کجاست
گفت هر کجا که باشد
زیر آسمان آبی
که تو باشی و من
بران
راه افتادیم
آسمان کم کم رنگ باخت
و تاریک شد
جاده هم که پایانی نداشت
چشمانم سنگینی می کرد
گفت تو بخواب من می رانم
و من کنار او چشمانم را بستم
و در آن لحظه بود که
شمشیری برکشید زهر آلود
زد بر دلم
دلم زخمی برداشت عمیق
رهایم کرد وسط جاده
غرق خون
به رنگ آبی
نه نه
شاید هم
قرمز
نمی دانم چشمانم سیاهی می رفت
من مانده بودم تنها در این جاده ی بی انتها
بیهوش
چشمانم را که باز کردم
سالها گذشته بود
و من باز در جاده بودم
تنها
دنبال او
تا بگیرم از او
پادزهر زهری را که بر شکاف دلم زده بود
اما افسوس که جاده ناجوانمردانه مرا در خود آواره کرده بود
نفرین بر تو ای جاده
متنفرم ازت
رهایم کن
دست بردار از سرم

و من مرد روزهای سرد زمستان
تقدیم به مادرم
و آن روز
آغوشی که مرا به سوی خود خواند آن روز
صدایی که دم گوشم آهسته فریاد زد آن روز
که من میروم
به سوی آو
خداحافظ
و آن روز بود که
ثانیه ها ناجوانمردانه به سان سال
در برابر دیدگانم میگذشتند
و
آسمانی که داشت به حالم می گریست آن روز
دستهایم که به سویش بود
زیر لب زمزمه هایم بود
اشک هایم که زبانم را یاری می کردند
تا فریاد زنم یا فاطمه ام مادرم می رود
تو را به روز ولادتت قسم
که نگذار تا رود
من تنهایم
مرا رها نکن
من تنهایم در این شهر
جز تو پناهی نیست برایم
و ذکر هایم که مرا بسوی آسمان می خواند
همان ذکر هایی که مادرم در کودکیم یادم داده بود
و آنی که صدایی از آسمان بر گوشم
و نوری که بر چشمانم
و گرمایی بر دلم نشست که
تو تنها نیستی
و او برگشت بر کنارم
با همان لبخند مهربانش
و با همان لحن ساده اش
و با ذکر های همیشگیش که سر نماز می خواند
و من که در آن روز اشک های عاشقانه ام را به او هدیه داده بودم
و خدا که در روز ولادت پاک ترین بنده اش مادرم را به من هدیه داده بود
آری آن روز بود
آن روز روز مادر بود

سلام
و من مرد روزهای سرد زمستان
میدونم که واسه گفتن این حرف یکم دیر شده اما دلیلش رو بگم بهم حق میدین خوب من وحید یا همون مرد رزوهای سرد زمستان ولادت حضرت فاطمه زهرا و روز مادر و روز زن رو به شما دوستان عزیزم تبریک میگم اما دلیل اینکه من یکم دیر کرم اینکه درست شب روز مادر متاسفانه مادر بنده سکته قلبی کردند و الان هم در بیمارستان هستند و من هم خیلی دلم گرفته اونقدر احساس تنهایی میکنم باور کنین این ۲ روز رو نه خوردم و نه خوابید و همش نمی دونم چرا فقط دارم گریه میکنم حالم خیلی بد میدونین دیروز که رفتم تو ای سی یو مامانم رو اونجوری بیهوش رو تخت دیدم یه جوری شدم خیلی برام سنگین هست هضم این وضعیت مامانم من اونو تا حالا اینجوری ندیده بودم ئ از شما دوستای خوبم خواهش میکنم و البته انتظار دارم که اگر من برای شما یکم ارزش دارم و منو دوست دارین شما رو به خدا قسم مامانم رو دعا کنین تا وضعیتش خوب بشه و دوباره سالم و سلامت به خونمون برگرده انشاالله مرسی همتونو خیلی دوست دارم و وقتی شما رو کنارم می بینم ناراحتیم کم میشه و کمتر احساس تنهایی میکنم
خیلی دوستون دارم
وحید
و من مرد روزهای سرد زمستان
زیر بارانم امشب
چشمانم پر آب
دلم پر خون
زیر بارانم امشب
فریاد میزنم به باران
که ببار
تا نبیند او
که مرا بی دل رها کرد و رفت
و من ماندم در آن شمارش
۱،۲،۳،۴،...
بازیه قایمباشکمون
که قرار بود او قایم شود
و من پیدایش کنم
غافل از اینکه او خیلی وقت بود که رفته بود
و مجالی برای پیدا کردنش نبود
ولی باز من میشمارم
۱،۲،۳،۴،...
شاید روزی آمد و دلم را بازگرداند
و شنید صدای دلم را که فریاد میزند دوستت دارم
و من مرد روزهای سرد زمستان
تو را خواهم دید در آنسوی جهان
با موهایی به رنگ برف
و با دلی
به رنگ شب
تو را خواهم دید در فراسوی چشمهایت
تو را خواهم دید
با نگاههای معصومانه ات
که مرا بسوی خود فریاد میزنی
تورا خواهم دید
تورا خواهم خواند
تو را
و تو را
دوست خواهم داشت
و من مرد روزهای سرد زمستان

۶روز ماند به سالروز تولد من
یعنی
مرد روزهای سرد زمستان

